یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

یسنا گلی

گردش و آبشاررررررررررررر

سلام عزیز دلمممممممممممممممم روز شنبه خاله میترا زنگید که اگه کاری نداریم فرداش همه با هم بریم راین. من و بابایی هم که پایه گردش رفتنننننننننن گفتیم چرا که نههههههههه حتما قرار شد صبح یکشنبه ساعت 6 حرکت کنیم همه خاله های من هم قرار بود بیان و مطمئنا خیلی میگذشت. خاله میترا گفت با مامان جون اینا هماهنگ کنم و چون باباجون نمیتونه بیاد و کار داره اونا با ما بیان.اولش حالم گرفته شد که باباجون نمیاد  اما شب که رفتیم خونشون فهمیدم که بلههههههههههههه مامان جون حرفش حسابی خریدار داره و باباجون قبول کرده اون روز نره و اعلام کرده که فردا حوزه تصحیح نهایی فنی تعطیله کلی ذوق کردیم و خوشحال شدیم که باباجون هم میاد.آخه بدون باباجون خداییش...
20 خرداد 1391

پدررررررررررررر

به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانیش گریه ی فرزندش رو دید ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش !   به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!!   به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد   به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !     سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دو...
15 خرداد 1391

دست یسنا جونم آخ شد

سلام جیگمل مامان باز تنبلیم گل کرد و دیر به دیر میام تا بنویسم ببخشید دیگه نفسممممممم روز پنجشنبه بعد اینکه به وبلاگت سر زدیم من رفتم توی آشپزخونه و مشغول آماده کردن نهار شدم .تو هم رفتی توی اتاقت و مشغول بازی شدی بعد چند دقیقه دیدم دادت رفت هوا و داری با تمام وجود گریه میکنی اصلا نفهمیدم که چه جوری خودمو بهت رسوندم وقتی رسیدم پیشت دیدم  باز شیطونی کردی و مثل چند دفعه قبل در راهرو را باز کردی و  میخواستی تا من حواسم نیست بری از پله ها بالا و پایین بری که تا دیدی در داره بسته میشه زود اومدی تا درو بگیری تا بسته نشه که دستتو بد گذاشتی و انگشت کوچیک دستت بین در و چهارچوب گیر کرده و در تقریبا بست...
15 خرداد 1391

روزت مبارک بابایی

  ای تکیه گاه محکم من، ای پدر جان ، ای ابر بارنده ی مهر و لطف و احسان ای نام زیبایت همیشه اعتبارم، خدمت به تو در همه حال، هست افتخارم روزت مبارک بابایییییییییییییییی یییییییییی دوست دارم خیلی زیاد. و به قول خود یسنا جونم تو عزیز دلمی بابایییییییی (هر روز به بابا علی این جمله را میگی جوجه کوچولو) و همچنین میگی بابایی عاشقممممممممم دوست دارم .بعد بابا علی میگه چند تا و تو میگی خف تا(هفت تا) بعد میگی خف تا خیلیهههههههههه.بعدش هم بابایی را محکم بغل میکنییییییی   عزیزم امیدوارم همیشه شاد و سرحال در کنار من و یسنا جون باشی.   ما واسه زحمتهایی که واسمون میکشی همی...
15 خرداد 1391

سرسره بازییییییییییییییی

سلام جوجوی مامان چند روزی به خاطر اشکال در مخابرات منطقه تلفن قطع بود و من نتونستم بیام و واست بنویسم عسیسمممم  اما الان سعی میکنم تا جایی میشه جبران کنم آخر هفته گذشته به دلیل اینکه تو دخمل خوبی بودی همش جایزه گرفتی و رفتیم پارک تا دو ماه قبل اصلا به پارک رفتن و بازی با وسایل پارک علاقه نداشتی و وقتی میرفتیم پارک فقط دوست داشتی بدوی و اینطرف و اونطرف بری اما یک دفعه به سرسره بازی علاقه مند شدی و دیگه بیرون آوردنت از پارک و تموم کردن سرسره بازی واسمون شده مکافات بقیه در ادامه مطلب..........   عصر پنجشنبه با بابایی رفتیم پارک نشاط و تو به لطف بابایی مجوز پیدا کردی که خودت از پله های سرسره بالا بری و بعد بشینی تو ...
10 خرداد 1391

قربونت برم که..............

سلام عزیز مامان هر روزی که بزرگتر میشی شیطنت هات هم بزرگتر میشه.  اما من عاشق تک تک شیطونی ها و کاراهای بامز ه ات هستم  گرچه  بعضی هاشون واقعا کلافه ام میکنن اما بازم شیرین و دوست داشتی هستن  . واسه تک تک این کارهات قربونت میرم هر لحظه و فدات میشممممممممممممم بقیه در ادامه مطلب.......... قربونت برم من که بعد از شیر گرفتنت باید هر شب فقط و فقط قصه شنگول و منگول واست بگم تا لالا کنی فدات بشم که بعد از شیر گرفتنت دیگه وابستگیت به مامانی کم شده و هرجا میری نیاز نیست منم همراهت باشم قربونت برم که فقط و فقط باید شیر توت فرنگی بخوری هر شب قبل خواب(البته به قول خودت شیر فرنگی) فدات بشم که اگه هر ساعت هم...
6 خرداد 1391

تولدت مبارک بابایی

سلام عزیز دلم. امروز تولد بهترین بابای دنیا یعنی بابا علی هستش. تولدت مبارکککککککککککککککککککککککککک عزیزم                                                          دستانم تشنه دستان تو، شانه هایم تکیه گاه خستگیهایت  به پاکی چشمانت قسم تا ابد با تو میمانم  بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم  چون میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت...
30 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد